تبليغاتX
عشق من

عشق من

لحظه های سخته تنها ماندنم

با تو یك دنیا قشنگی می شود

با تو حتی خوابهای تلخ من

یك بغل رویای رنگی می شود

هیچ می دانی دلم این روزها

بی تو دائم بی قراری می كند؟

عصر بغض آلود و خیس روزها

در فراقت سخت زاری می كند؟

نامه های هر شبم را خوانده ای؟

نامه ای از لحظه های انتظار

از میان كوچه های تنگ دل

نامه ای از باغ سیب بی بهار

آسمان هم باز باریدن گرفت

می نوازد چنگ باران را خدا

بوی خوب خاك و عطر یاد تو

می كشد تا شهر رویایت مرا

كاش در این لحظه های تلخ درد

شانه هایت تكیه گاه گریه بود

كاش لبخند قشنگت از دلم

غصه های كهنه اش را می ربود

چشمهای خیس من در یك امید

قلب من در آرزوی وصل توست

سوخت باغ هستی ام در این خزان

خوب می دانم بهاران فصل توست.... .

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 12:25  توسط تنها  | 

باز تنها شدم

جز تو نتوانم به کس دیگری بیندیشم

زندگیام سرد و بی روح است

خانه ام همچون قبرستانی تاریک و اتاقم قبری سرد و نمور

هر لحظه در جلو دیدگانم تو هستی

دست به سویت دراز میکنم اما

افسوس سرابی بیش نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 12:14  توسط تنها  | 

چه بگويم؟، نميدانم........!

حال و روزم خود گوياي همه چيز است

نبودنت، زخم عميقي است كه هر چه مي گردم مرهمي برايش نمي يابم

به كابوسي مي ماند، كه گويا تمامي ندارد! كي صبح مي شود، نمي دانم

اين كابوس گويا شب و روز نمي شناسد !آرام در دل شب پنهان ميشوم

تا صبح بيداري و بيقراري ، رسم تازه شبهاي من است!

روزهاي رفته چون سايه بر ديوار اتاقم نقش مي بندند، يادت هست؟

از رفتن كه مي گفتي، صدايم بي صدا در سينه مي شكست

نمي دانستم اين كابوس به سراغم خواهد آمد،اين كابوس کی به پایان میرسد

حالا كه نيستي، چشمانم چه بي تاب نگاهت شده اند!آسمان چه بر من سخت مي گيرد

روزها چه عمر درازي دارند،شبها چه پر تشويش و نا آرام اند

بي پناهي دستانم را مي بيني؟ مي شنوي آواي تنهاييم را؟

هيچ كس صداي ويراني ام را نمي شنود نمي داني چقدر نكوهشم مي كنند

در روزهاي نبودنت، از ياد مي روم! هرگز گمان مي كردي چنين پريشان شوم؟

آشفتگي و دلتنگي، يادگاري بود كه بر جا گذاشتي

يادگاري كه تمام لحظه هايم را در خود شكست

چه بگويم؟،...... نمي دانم!

چشمانم خود گوياي همه چيزند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 11:31  توسط تنها  | 

زن و شوهر جوانی سوار برموتور دردل شب میراندند

انها از صمیم قلب همدیگر را دوست داشتند

 

زن جوان:یواشتر برو من میترسم

مرد جوان:نه!اینجوری خیلی بهتره!

زن جوان:خواهش میکنم من خیلی میترسم

مرد جوان:خوب اول باید بگی دو ستم داری!!؟

زن جوان:دوستت دارم حالا میشه یواشتر بری!؟

مرد جوان: مرا محکم بگیر

زن جوان:خوب حالا میشه کمی یواشتر بری!؟

مرد جوان:خوب باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری اخه اینجوری نمیتونم راحت برونم اذیتم میکنه

 

روز بعد روزنامه ها نوشتند:::

 

برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه افرید در این حادثه که به علت بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت!!!

 

مرد جوان از خالی شدن ترمز اطلاع یافته بود پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را روی سر او گذاشت و خواست برای اخرین بار دوستت دارم را اززبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند

 

این است عشق واقعی عشقی زیبا.... .
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 14:29  توسط تنها  |